زیبا شیراز
۱۳٩٢/۸/۳٠
باز برآمد ز دل آوای من ... نظرات() 

مرحوم حاج محمدتقی، ملقب به "فصیح الملک" و متخلص به "شوریده شیرازی" از فضلا، ادبا و شعرای مشهور قرن سیزدهم هجری است که در هفت سالگی از هر دو چشم نابینا شد.

شوریده شیرازی، در قصیده سرایی، غزل، طنز و مطایبه نبوغی بسزا داشت. او به ویژه در سرودن اشعاری که متضمن کلمات عامیانه و اصطلاحات اهالی فارس است، مهارت فراوانی از خود نشان داده است. از شوریده شیرازی آثاری برجای مانده است که دیوان غزلیات، آذر، کشف المواد و نامه روشندلان از آن جمله‏اند.

"شوریده شیرازی" در سال ١٢٣۶ در شیراز متولد شد و در ٢١ مهر ١٣٠۵ درگذشت و در جوار مقبره شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی به خاک سپرده شد.

این سخن سرای بزرگ، سروده های چندی در مکرمت حضرت احمد بن موسی شاهچراغ علیه السلام دارد که شعر زیر از آن جمله است:


باز برآمد ز دلْ آوایِ من

پر شده آفاقْ ز غوغای من

ناز بس است ای بتِ زیبای من

خیز و بیا هانْ به تماشای من

وای من، ار نشنوی، ای وای من

 

تا تو توئی، من ز منی فارغم

از خود و از خصمِ دنی فارغم

زآمدنی  وز شدنی فارغم

هم ز گدا، هم ز غنی فارغم

زین همه بر تست تولای من

 

جان مرا جلوه طاووسی است

روح مرا فره قدوسی است

زانکه مرا عزم زمین بوسی است

بر در آن، کاحمد بن موسی است

شاهچراغ آن شه والای من

مظهر حقْ آیتِ فیضِ اله

آن به همه پادِشَهان پادِشَاه

حالِ مرا در همه حالی گواه

شاهد امروز من بی گناه

هم بگنه شافع فردای من

 

سوختم ای بیخبران یار کو

آبی از آن قلزم زخار کو

ثانی منصور شدم دار کو

سلسله کو، حاسد غدار کو

این من و این لاشه رسوای من

 

در دهن من سخن مطلق است

لاف انالحق نه، که انت الحق است

حق ز انا الحق، به وجود اسبق است

حق که بود؟ آنکه به حق ملحق است

حضرت میر احمد مولای من

 

ای زده بر مه علم خسروی

مصطفوی، مرتضوی، موسوی

از تو شده بازوی ملت قوی

بنده من گوی که تا بشنوی

پاسخ هر ذره ز اعضای من

دوش درآمد ز در، آن ترک مست

مست نه از باده جام الست

در زدم از شوق بدامانش دست

گفتمش این بنده بپایم که بست؟

گفت سر زلف چلیپای من

 

مستی من مستی عشق خداست

نعره من تا حرم کبریاست

در همه اشیاء ز نوایم نواست

عالَمی از شورش من پر صداست

تا چه اثر بوده بصهبای من

خصم که بنشاند درخت عنا

طوبی من گشت فطوبی لنا

گفت دل از شوق که یا حبذا

بلبل شوریده زد از نو نوا

موج زد این بحر گهر زای من

 

ای عدوی دون، من اگر کافرم

کافرِ عشق رخ آن دلبرم

در ره او هرچه رسد بر سرم

گر همه تیغ است، به جان می خرم

گو بزن ای یار دلارای من

بنده شها جز تو پناهیش نیست

وز تو جز امید نگاهیش نیست

در صف محشر که گواهیش نیست

در بر حق گو که گناهیش نیست

عاشق (شوریده) شیدای من

سایت حضرت شاهچراغ